خوشحالی یعنی اینکه بیای خونه ٫ داداشت رو محکم بغلش کنی بعد اونم از موفقیت هاش  برات بگه چه از نظر درسی و چه اینکه میبینی تک بعدی نیست و سعی میکنه در کاراش اعتدال داشته باشه . دقت میکنی میبینی این چند ماهی که نبودی چه قدر تغییر کرده کلی جوش جوونی زده پشت لبی سبز کرده و هر دفعه اذیتش میکنی لذت خاصی داره نمیدونم چرا هیچ ترمی به اندازه امسال بهم سخت نگذشت با اینکه دوستام خوب بودند ولی دیگه از خراسان و این شهر و دیار میخواستم فرار کنم.

 

خوشحالی یعنی اینکه به داداشت میگی من اسمت رو برای مسابقه ای ثبت نام کردم ولی شرطش اینه که اول زبان فرانسه یاد بگیری و وقتی دلایل رو بهش میگی راضی میشه نمیدونم چرا ولی  به داداشم و کاراش حساسم دوست دارم فردی موفقی بشه نه اینکه فقط درس بخونه و دانشگاه های تاپ تهران قبول بشه نه دوست دارم به خواسته ها و رضایت خودش رو داشته باشه شاید چنین کسی نبود که چند سال قبل این حرف ها رو بهم بزنه